X بستن

icon_rolleyes دانلود فیلم سریال رایگان icon_rolleyes

icon_razz وکیل آنلاین icon_razz

icon_cool عکس های جدید خارج از کشور الناز شاکردوستicon_cool

icon_sad فیلم تکاندهنده و واقعی از عاقبت جوان بی نماز +18 icon_sad

icon_idea عکس جنیفر لوپز با لباس قرمز ورزشی icon_idea

icon_exclaim سیگار کشیدن دو دختر 10 ساله و 11 ساله icon_exclaim

مطلب زیبای دنیا سایت بازی های آنلاین icon_wink

مطلب زیبای دنیا آموزش رساندن زنان به اوج لذت جنسی مطلب زیبای دنیا

آپلود سنتر عکس و فیلم ... رایگان

پخش فیلم لختی دختران با کارت شارژ 2000

وکیل مشهد

فیلم جدید با لینک مستقیم

خانه » roman-j.asalroman.ir » رمان از عشق بدم بدم بدم می آید

رمان از عشق بدم بدم بدم می آید

فصل ۴ از رمان از عشق بدم بدم بدم می آید

کل ماجرارو براش تعریف کردم… حتی فرضیه هام رو هم براش رو کردم…
عقاب سکوت کرد…بعد از چند ثانیه گفت-حالش رو میگیرم…
-حال سپیده رو؟
خندید…هنوز آروم بود و پچ پچ میکرد-خودش میاد ازت عذرخواهی میکنه!اونوقت تو فرصت داری یکی بزنی تو گوشش! هرچند اگه دستای کوچولوت اذیت میشن من اینکارو انجام میدم!نظرت چیه؟

منم خندیدم…
برای اولین بار حس کردم میتونم بهش تکیه کنم… میتونم باهاش شیطنت کنم… بگم… بخندم…
-میدونستی صدای خنده هات چقدر قشنگن؟
قلبم با هیجان بالا پایین شد…
یه لبخند نشست روی لبم،یه لبخند واقعی…
-الآن مطمئنم داری پوزخند میزنی!
سریع گفتم-نه به خدا!
بلند خندید…صداش رو آزاد کرد و بلند گفت-قسم نخور…میای بریم بیرون؟
با تعجب گفتم-من با تو.؟
عادی گفت-چه عیبی داره؟
-وا!
خندید-چرا وا؟آهان! اینقدر مثل سگ و گربه بودیم که فکر میکنی برای همه عجیب باشه!! شایدم واسه خودت عجیبه! ولی… میدونی دیدار… میخوام باهم دوست باشیم… بسه هرچی دست و پای همدیگه رو جویدیم! بیا برای یه بارم شده پشت هم باشیم، من از این رو در رویی خسته شدم!
آب دهنم رو قورت دادم…
-باور نمیکنم!
باز ولومش رو پایین آورد…باز پچ پچ کرد-منم این آرامش تورو باور نمیکنم!
-پس…
خندید-میخوام حماقت کنم و به حرف دلم گوش کنم! عاقل بودن همیشه جالب نیست!
عاقل… پس داشت اعتراف میکرد حرف دل و عقلش یکی نیست…
-میای بریم بیرون؟
لبخند زدم… آروم ولی محکم گفتم-بریم!
-پس حاضر باش تا یه ربع دیگه میام خونه!
غر زدم-یه ربع کمه!نیم ساعت!
خندید-اوکی نیم ساعت دیگه تو حیاط!
گوشی رو پایین کشیدم و قطعش کردم… وقتی با خودم یه دل نبودم، کجا میخواستم باهاش برم؟
بعد از کلی فکر بلاخره تصمیمم رو برای لباس پوشیدن گرفتم، مانتوی نخی طوسی پوشیدم،با جین مشکی…شال مشکی هم سرم کردم… یه رژ کمرنگم رو لبم زدم… ساده و معمولی،صرفا برای اینکه بگم این قرار زیادم مهم نیست…. اما، قرار؟؟؟ واقعا این یه قرار بود؟؟ بود؟ نبود؟ اگه نبود پس چی بود؟
گوشی موبایلم رو برداشتم… یه پیام داشتم از ایگل-من تازه رسیدم،میرم یه دوش میگیرم،۶:۳۰تو حیاطم!
نگاهی به ساعت انداختم…۶:۱۵…
پوفی کردم…یه ربع وقت داشتم برای راضی کردن مامان که به احتمال نود و نه ممیز نه دهم درصد مخافت میکرد!
کیف مشکی و کوچیکم رو کج روی شونه ام انداختم و از اتاق بیرون زدم…
با یه نفس عمیق رو به روی مامان وایسادم…
یه نگاه به سر تا پام کرد و گفت-کجا به سلامتی؟
گوشیم رو تو دستم حرکت دادم و گفتم-بیرون…
-تنها؟
-نه! با پسر عمه جونم!
نگاه متعجبی بهم انداخت-باز من سوال کردم تو ربطش دادی به این بدبختا؟
خودمم خنده ام گرفت! از بس جواب هر سوالی رو به طبقه بالاییا ربط داده بودم، مامان باور نمیکرد با عقاب بخوام برم بیرون!
خنده ام رو خوردم و گفتم-عقاب ازم خواست تا با هم بریم بیرون!
مامان موشکافانه نگام کرد…چشماش رو ریز کرد و گفت-با کی میخوای بری بیرون؟
-عقاب!
مامان عصبی شد-دیدار؟
-خب چیه؟با عقاب دیگه!
پوفی کرد-به چه مناسبت؟؟؟
حدسم درست بود،باز من گفتم با یکی دارم میرم بیرون و سوال
-مناسبت نداره! زنگ زد گفت بیا بریم بیرون منم گفتم باشه!
اخمی کرد-مگه تو سرخودی که همینجوری گفتی باشه؟ فکر کردی من اجازه میدم با یه پسر پاشی بری بیرون؟
اینبار من اخم کردم-وا! با پسر عمه هم نمیشه بیرون رفت؟
مامان غلیظ گفت-نه!
-با شما نباید صادق بود!!! لیاقت ندارید راستش رو بهتون بگم! بد میگن چرا دخترا اینقدر از مادرا دورن! چون هروقت راستش رو بگیم منعمون میکنید… من و قاب تو دانشگاه همش باهمیم، بریم بیرونم شما نمیفهمید، ولی الآن دارم بهتون میگم میخوام برم بیرون…
هوفی کردم…
رو برگردوندم و گفتم-به خاطر همین مخالفتاتون هیچ وقت هیچ چیزی رو بهتون نگفتم! از این به بعدم نمیگم!
مامان بلند گفت-بابات بفهمه عصبانی میشه!
لبخندی زدم و با یه چشمک گفتم-قرار نیست بفهمه مامان جون!هرچند ما خطایی نمیکنیم!
مامان نفس عمیقی کشید-میذارم بری، چون به عقاب اعتماد دارم!
فقط به عقاب؟؟؟پس من چی؟
قلبم تیر کشید… باز نفرت تو رگام ریشه دووند… ولی فقط رو برگردوندم…. بی صدا به طرف در خروجی رفتم… مامان کی میخواست به منم بها بده؟
بدون خداحافظی، کفشامو پام کردم و از خونه بیرون زدم…برای بستن بنداشون،رو پله نشستم… سعی کردم این تبعیض قائل شدن مامان رو به عقاب ربط ندم و حس خوبم رو نسبت بهش عوض نکنم، ولی واقعا شدنی نبود… من به عقاب حسادت میکردم… مگه از من چی دیده بودن که بهم اعتماد نداشتن ولی به اون…
صدای تاپ تاپ پایی تو راه پله شنیده شد…
-ئه؟ اینجایی؟
یه نفس عمیق کشیدم و بلند شدم…
موهاش برق میزدن، بوی شامپو میداد… ساده و معمولی… یه جین زغالی و یه تیشرت سفید…
-سلام!
خندید.. سرش رو به نشونه ی سلام تکون داد و گفت- افتخار میدین سوار لگن من شید؟
شونه هام رو بالا دادم و جلوتر از اون راه افتادم…
دنبالم اومد و گفت-باز که اخمویی!
پوفی کردم… به جای جواب به طرفش برگشتم و گفتم-کجا میریم؟
در ماشین رو باز کرد… همزمان که سوار میشد گفت-هرجا که تو بخوای!
نمیدونم چی شد که پیشنهاد شهربازی رو دادم…
عقاب هم با کمال میل قبول کرد….
از پیشنهادم،خیلی خیلی راضی بودم…حس میکردم به یه تخلیه ی انرژی اساسی نیاز دارم…دلم میخواست اینقدر داد بزنم تا تمام فکر و خیالا از حنجره ام بیرون بزنه…
برخلاف انتظارم، عقاب آدم عنق و عبوسی نبود، یه آدم خوش خنده و مهربون بود و صد البته خونسرد… با آرامش رانندگی میکرد… موقع رانندگی بددهن نبود، مرتب دستش روی بوق نبود، بعد از هر سبقت یه فحش نثار راننده عقبی نمیکرد… درست بر عکس من…
شوخی میکرد، میخندید… حرف میزد و هر لحظه باعث میشد دیدم نسبت بهش عوض تر بشه ! و در یک کلام،عقاب میتونست ،دیدگاهم رو تغییر بده! حتی اگر حرصم رو در میاورد… حتی اگر عزیز دردونه ی جمع بود، حتی اگر مامان بهش اعتماد داشت و به من نداشت… حتی اگه ازش متنفر هم میبودم بازم… عقاب یهویی داشت فکر و ذکرم رو تصرف میکرد و این اصلا خوب نبود!
از اسکیت پرنده پیاده شدیم…
اینقدر جیغ کشیده بودم که حنجره ام خش برداشته بود، ته کلوم میسوخت، دهنم مزه ی خون میداد… قلبم درست وسط نای و مری و حلقم میزد… سرم گیج میرفت… با این حال سبک بودم…
-عجب چیزی بود!
نگاهم رو دوختم به عقاب… دستاشو به زانوهاش رسونده بود و نفس نفس میزد…
پوفی کردم و گفتم-سکته کردم!
خندید… صاف وایساد و گفت-کیف داد! حالا شالتو درست کن بریم!
دستم رو به شالم که روی موهام کج شده بود رسوندم… همین که یه ذره جابه جاش کردم، گل سرم از تو موهام افتاد رو زمین…
قاب خم […]

نوشته رمان از عشق بدم بدم بدم می آید اولین بار در ♀رمــان هـایـــ عـاشـقـانـــه ایــرانی و خارجــی ♂ پدیدار شد.

www.jooklive.ir

  • رمان از عشق بدم بدم میاد
  • رمان از عشق بدم بدم بدم میاد
  • دانلود رمان از عشق بدم بدم بدم میاد
  • ازعشق بدم بدم بدم میاد
  • رمان از عشق بدم بدم بدم می آید
  • از عشق بدم بدم بدم میاد
  • رمان ازعشق بدم بدم بدم میاد
  • رمان ازت بدم میاد
  • دانلود رما از عشق بدم بدم بدم می آید برای جاوا
  • دانلود رمان از عشق بدم بدم بدم میادapk
تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ استطراحی شده توسط توس دانلود
X بستن تبليغات